السيد الطباطبائي
242
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )
هم زدن » و مانند آنها . از تأمل در اطراف اين اندازهگيرىها دستگير مىشود كه انسان با هوش فطرى خود از براى تشخيص سرعت و بطوء و دراز و كوتاهى حركات ، حركت معينى را مقياس قرار مىدهد و چنان كه طول را با واحدى از جنس آن مانند گرماسنج و هواسنج و فشارسنج و ولت نيز اندازه مىگيرد ، حركت را نيز با واحد حركت مىسنجد و اين همان زمان است . جز اين كه حركت شبانه روزى چون پيش ما از ساير حركات روشنتر و آشكارتر است ، طبعاً آن را انتخاب كرده و از براى ساير حركات مقياس قرارداده تقريباً همه حركات را با آن مىسنجيم . و بهواسطهء كثرت تكرر در حس در ذهن ما جايگزين شده و مانند اين كه تعين ذاتى از براى اين كار پيدا كرده است به حدى كه در تابلوى پندار ، براى آن يك وجود مستقل و مبهمى ، بىآغاز و انجام ، مانند خطى كه اين سر و آن سرش در اعماق ازل و ابد فرورفته باشد تصوير كرده و حوداث را به آن نسبت مىدهيم ، تا جايى كه در ستايش و نكوهش آن سخنپردازىها نموده و شعرها مىسراييم . اين پندار به اندازهاى در متخيلهمان جايگزين شده كه حتى بسيارى از متفكرين و كنجكاوان ما وجود واجبى را كه از طوفان تغير و جار و جنجال حوادث بر كنار است ، نمىتوانند بى زمان تصور كنند . و از براى خود زمان كه زاده حركت طبيعت است و همچنين از براى عالم طبيعت آغاز زمانى فرض مىكنند . چنان كه همين گرفتارى را در مورد مكان نيز داريم و ذهن ما از بس با مكان و فضا آشنا شده و از براى هر پديده جسمانى مشهود فضايى فرض كردهايم ، براى هر موجودى حتى براى واجب تعالى و براى عالم تجرد ، فضايى بيرون از فضاى عالم طبيعت فرض مىنماييم و يك فيلسوف آزموده با زحمت و رنج مىتواند اين موضوعات را آنچنان كه شايد و بايد تصور كند و بفهمد . * * *